بالاخره زنگ زد.همین دیشب تماس گرفت. کلی گلایه و شکایت از این که اینها احترام نگه نمی دارند. اینها که دم از امام می زنند. اینها که عدالت برایشان مهم است. اینها که اخلاقیات می فهمند. چرا این همه بی شخصیت هستند؟ ببین چه هجمه ای به راه انداخته اند. برای من شعر می گویند. حالا خبرگزاری فارس هم شده کاسه داغ تر از آش. نمی فهمد چه می کند. تنمی داند با کی درافتاده است. حالی اشان می کنم.
تازه فرصت کردم بگویم سلام، چه عجب حاجی از این طرف ها. بالاخره یاد ما افتادید.
گفت: دیگر با کسی نمانده درد دل نکنم. مگر جرم مرتکب شده ام. یک مدیر مسوول حق ندارد سردبیرش را عوض کند؟ آقا نمی خواهم باید به چه کسی بگویم؟
خلاصه تا جایی که جا داشت گله کرد و حرف زد و گاهی هم ناسزایی به مراتب فصل، متذکر شد. البته بعد از همه اش یک استغفر الله هم گوشه زبانش می آورد.
گفتم: حاجی تو می فهمی که چه کار داری می کنی؟ اصلا با کی درافتاده ای؟ با خودت؟ با آرمانت؟ با انقلابت؟ با چه کسی درافتاده ای؟ گفت: با نگاه جمود و متحجرانه یک عده آدم نفهم. یک عده از خودراضی که تنها خودشان را می بینند و به دیگران کاری ندارند. کسانی که مراعات هیچ کس و هیچ چیز را نمی کنند. دیروز هم که عواملشان را فرستادند دانشگاه تا سخنرانی را به هم بزنند و مثلا آبروی مرا بریزند. من هم بهترین برخورد را کردم.
همین طور جلو می رفت. نمی توانستم میان صحبتش قطع کنم و حرف بزنم. با آن لهجه اصفهانی چنان سرعتی گرفته بود که حتی میان حرف زدن هایش نفس هم نمی کشید.
گفتم: عجب سخنران دلیر و توانایی هستی. یکسره فک می زنی و نفس هم نمی کشی. ولی حیف که فقط حرف می زنی.
کمی سکوت کرد و بعد گفت منظورت چیست؟
گفتم: تو می دانی چه کرده ای؟ یعنی آن قدر فشار از جانب این کوتاه قدان روی تو بود که مجبور به انجام این کار شدی یا واقعا خودت به این جمع بندی رسیدی؟
گفت: ببین این حرف ها را رها کن. می خواهم راه بیندازم از اول. می خواهم چنان کنم که دهان همه این پرروهای وقیح(مجبورم بیاورم) را ببندم. دوباره دوره جدید. شماره اول. هستی؟
سرم چرخید. گوش هایم داغ شد. یک لحظه گوشی تلفن آن قدر بزرگ شد که می خواست مرا ببلعد. دیگر نفهمیدم دارم چه می گویم. کنترل از دستم خارج شده بود. فقط همسرم که نمی دانست چه اتفاقی افتاده بعد به من گفت: هر چه هم مزاحم تلفنی آدم را اذیت کند درست نیست که این طوری با او حرف بزنی.
فقط این مناظره را به یاد دارم که گفتم: بدبخت با این اوضاع کتملا پنچر می شوی؟ اصلا همین بچه ها به راحتی پنچرت می کنند.
گفت: خر کی باشند؟
گفتم: خر هر که هستند مثل تو خر صندلی دو روزه ای که زالوهایی مثل تو را به خود دیده است نیستند.
از آن طرف فقط صدای بوق شنیده می شد.
حالا خوب است که من کارمندت نیستم. خوب است که از آنجا بیرون آمدم و گرنه جنازه مرا بر سر در تقاطع خیابان سمیه هر روز می دید. شاید هم برای عبرت دوستان باید از ابتدای خیابان رشت آویزان شوم...